تبليغاتX
? فانوس(گرافیک)

بهترين کدها و بهترين دانلودها در مينوس




حاجی فیروز

امروز پنج شنبه است دیروز عید و من دارم خونه تکونی می کنم.

حسابی کثیف و سیاه شدم

می دونستی فلسفه حاجی فیروز چیه؟

منم نمی دونستم امروز فهمیدم

بشین تا برات بگم

حاجی فیروز قصه ما خونه تکونیشو گذاشته بود برای روز آخر و کلی سیاه و کثیف شده بود همین طوری که مشغول  و گرد گیری بود صدای بمب سال نو رو میشنوه و شروع به شادی می کنه

منم امسال حاجی فیروزم

(سال نو مبارک)

 


 

نوشته شده توسط فانوس در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 10:59 موضوع | لينک ثابت


بالهایم کو؟

بال هایت را كجا گذاشتی ؟

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستی ، چرا پر زدن را كنار گذاشتی ؟
انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی كه نمی دانست چیست . شاید یك آبی دور ، یك اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است . درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا این كه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت : یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی .
راستی عزیزم ، بال هایت را كجا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست !!!!!
 
ای خدا می شود بازهم به ما بالهایمان را بدهی


 

نوشته شده توسط فانوس در شنبه سوم اسفند 1387 ساعت 22:51 موضوع | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting